X
تبلیغات
تردید
About

نگار نادري - فوق ليسانس ادبيات نمايشي - كارشناس هنري اداره فرهنگ وارشاد اسلامي لاهيجان

Categories
Tags
Links
Other
قسمت هایی از نمايشنامه "خواستن،توانستن است"

( فرشته ناپدید میشود . نوک طلاهراسان از جای خود برمی خیزد.)

 نوک طلا: من بايد کجا برم ؟ سرزمین رویاها ميتونه كجا باشه ؟ آرزوی هر پرنده ای رسیدن به کجاست؟ من که  قادر به پرواز نیستم .  آخه فرشته مهربون، من چطور باید تا اونجا بیام ؟

 (کلاغ کوچولو از جای خود بلند شده عصای زیر بالش را برداشته آرام و ناتوان حرکت می کند . بعد با عصبانیت عصا را می اندازد و سعی میکند بدون عصا  بال زده وحرکت کند اما نمی تواند و نقش بر زمین میشود)

 صداي راوي : خب؛  اين کلاغ کوچولوی ما  اسمش نوک طلاس . از بچه گی یه بالش حرکت نمی کرد . در نتیجه اون قادر به پرواز کردن  نبوده ونیست  .  حالا فکر می کنین آرزوش چی باشه ؟

 نوک طلا:  یه هواپیما داشته باشم برم تو آسمونها .

 صداي راوي :  نه ، عزیزم ...تو یه بالت قادر به حرکت نیست.

  نوک طلا:  یه ماشین قشنگ که با سرعت حرکت کنه ؟

 صداي راوي : نه عزیزم ... پرواز تو آسمون آبی ... بالهای سفید...

 نوک طلا: آها فهمیدم . رو پشت پدر بزرگم سوار بشم ... ( پدر بزرگ را  صدا میزند)   پدر بزر گ  ...پدر بزرگ

 صداي راوي : ( کلافه )  نه نه تو باید تو آ سمونها پرواز کنی مثل همه پرند ه های دیگه .

 خانم طلا: (با خودش) آره اون فرشته مهربون هم اینو میگه . چند شبه که مدام خواب فرشته مهربون رو میبینم .اره آرزوی من اینه که پرواز کنم.

 

( پدر بزرگ وار د میشود )

 

پدر بزرگ : ( چشم پدر بزرگ کم سو است ) به به نوک طلا... خوبی ؟ خوشی؟ سلامتی ؟ چی  شده، خدای ناکرده اتفاقی افتاده ؟ (همه را به سمت دیگر می گوید)

 نوک طلا:  پدر بزرگ من اینورم ( پدر بزرگ برمیگردد) نمی دونم چی بگم پدر بزرگ .چند شبه که همش خواب میبینم . خواب میبینم که فرشته مهربون بهم میگه حرکت کنم ، برم یه جایی که آرزوی هر پرنده ای رسیدن به اونجاست ؟ اون فرشته میگه تا کی تنبلی ؟ تاکی خوردن و خوابیدن ؟  پدر بزرگ...

 پدر بزرگ : جان پدر بزرگ

 نوک طلا:  سرزمين روياها كجاست ،ها ؟

 پدر بزرگ : سرزمين روياها ها ها ها.... رويا رويا کجایی؟

 نوک طلا:  رويا نه پدربزرگ . سرزمين روياها....

 

( میخواهد به سمت نوک طلا برود که زیر پایش را نمی بیند وبر زمین می افتد . نوک طلااو را بلند کرده و در کنار ش می نشیند )

 

 نوک طلا: آرزوي هرپرنده ای رسيدن به كجاست،ها ؟

 پدر بزرگ : نوه گلم تو هر جور که دوست داری میتونی زندگی کنی. اما ،تو هنوز بچه ای . کم کم بزرگ مي شی وهدفتو انتخاب میکنی . بعد هرجا که دلت خواست میری .

نوک طلا: اما پدر بزرگ این جواب من نیست .من میخوام حرکت کنم ...برم جایی که هر پرنده ای آرزوی رسیدن به اونجا رو داره .

  پدر بزرگ : ببین نوک طلا حرفهای تو درسته اما ...

 نوک طلا: اما اما اما ... همش یه امایی وجود داره . میدونم میخوای بگی من نمیتونم پرواز کنم . من یه بالم حرکت نمی کنه ...

 پدر بزرگ : خوب لااقل اجازه بده معالجه  ت  توسط  جغد دانا  به پایان برسه ...

 نوک طلا: بهتره بیشتر از این الکی بهم اميد ندي پدر بزرگ . من خودم از عمو جغد دانا شنیدم که بالم درمان نمیشه . ( با التماس) پدر بزرگ ،من باید برم ، هر طور که شده  .خواهش میکنم بگو سرزمين روياها کجاست؟ تو چیزی در مورد ش میدونی .

 پدر بزرگ : آخه برای چی میخوای بری ؟اینجا همه پرنده هادوست دارن.

 نوک طلا: منم دوستشون دارم . من شما رو هم خیلی دوست دارم .اما پدر بزرگ من میخوام برم به سرزمین رویاها . من میخوام به آرزوم برسم . میدونم شما هم از خوشحالی من خوشحال میشین.

 پدر بزرگ : راستش ... راستش چی بگم ؟منم از پدر بزرگه ،پدر بزرگه پدربزرگه، پدربزرگه...

 نوک طلا:  بعدش ...بعد پدر بزرگه...

 پدر بزرگ : آها ...، پدر بزرگه پدرم شنیدم که یه جایی هست که هر پرنده ای آرزوی رسیدن به اونجا رو داره . اما ...

 نوک طلا:    اما چی ؟

 پدر بزرگ : اما خب راهش از اینجا خیلی دوره .راهش خیلی پر خطره . تو باید خیلی مواظب باشی . براي اينكه به سرزمین رویاها برسی بايد خيلي خيلي تلاش كني ، موانع زيادي سر راهت قرار ميگيره وشايد هيچوقت...

  نوک طلا: راهش دوره ، راهش پرخطره ، رسیدن به اونجا خیلی سخته، فهميدم.(مكثٍ) يعني شما ميگین شاید هیچوقت به اونجا نرسم؟

 

( پدر بزرگ به سمت دیگر نگاه کرده جواب مثبت میدهد)

 نوک طلا:   من اینورم پدر بزرگ. اینجا  رونگاه کن.

  پدر بزرگ : راهش که میگن درازه – تشنگی و گشنگی هم باهاشه – نگو که به من نگفتی – به پا تو چاه نیافتی – بهت بگم ، اگه تو بخوای مشکلا آسون میشه – هر دردی درمون میشه – نوک طلا، نوه زیبا ، اگه تو بخوای مشکلا آسون میشه هر دردی درمون میشه

 نوک طلا: من تصمیم خودمو گرفتم . من مشکلات رو پشت سر میزارم . حالا      می بینی پدر بزرگ شما به داشتن من افتخار می کنی .

 پدر بزرگ :  گرچه راضی به رفتن تو نیستم .اما بدون که خداوند همیشه پشتیبان کسایی هست که تلاش میکنن. اگه خودت میخوای پس میتونی . برو ، امیدوارم به آرزوت برسی .

 نوک طلا:   خداحافظ پدر بزرگ

 پدر بزرگ :   خداحافظ نوه گلم

  صداي راوي : بله بچه ها. اینطوری بود که کلاغ کوچولوی قصه ما از پدر بزرگ اجازه گرفت تا برای رسیدن به آرزوی خودش ، به جایی که فرشته مهربون گفته بره .  او نها از هم خداحافظی کردن .

 

نوک طلا: خداحافظ پدر بزرگ

 پدر بزرگ :  خداحافظ نوه گلم

  صداي راوي : او نها از هم خداحافظی کردن  و نوک طلابه راهش ادامه داد

 نوک طلا: خداحافظ پدر بزرگ

 پدر بزرگ :  خداحافظ نوه گلم

 صداي راوي : ... او نها از هم خداحافظی کردن 

 نوک طلا:  خداحافظ پدر بزرگ

 پدر بزرگ :  خداحافظ نوه گلم

  صداي راوي : بسه دیگه راه بیافت . چقدر خدا حافظی میکنی . اینجوری که  تا آخرعمرت هم به سرزمين روياها  نمی رسی .

 

 (پدر بزرگ  در حال خداحافظي خارج میشود)

  صداي راوي : نوک طلا راه افتاد . با اینکه راه رفتن براش خیلی سخت بود اما با تلاش زياد به راهش ادامه میداد

 

 ( نوک طلامی نشیند)

  صداي راوي : چرا نشستی ؟

 نوک طلا: خسته شدم
  صداي راوي : تو که هنوز راهی نرفتی . تو هنوز اول قصه هستی .

 نوک طلا:   یعنی خیلی بیشتر از این هاست

 صداي راوي : خیلی خیلی بیشتر از این هاست

 

 ( نوک طلابه راهش ادامه میدهد )

 

 صداي راوي : اون  همونطور که می رفت  آواز هم می خوند

  نوک طلا: در اینجا مانده ام تنها ام اکنون – به شوق دیدنت در راهم اکنون -   نگاهم پر زحسرت بی نشان است – دو بالم خسته و بس ناتوان است

     دلم پر از بهانه ، نگاهم عاشقانه - دو چشمم پر ستاره ،لبم پر از ترانه  

 

 صداي راوي : اهای نوک طلا نگا ه کن ،یه جوجه تیغی میاد اینور . بهتره ازش بپرسی راه سرزمین رویاها، از کدوم طرفه.

 نوک طلا:  سلام ...سلام حیون مهربون سلام ...

 جوجه تیغی: ( حالت دفاعی بخود میگیرد) چیه ؟ چیه هی سلام سلام سلام ... چرا مزاحم میشی ؟

 نوک طلا: من نمیخوام مزاحم بشم . اسم من  نوک طلاس . اسم شما چیه ؟

 جوجه تیغی: من تیغ تیغی هستم . خب که چی ؟ برو وقت منو نگیر .من استاد حرکات رزمی هستم.

 صداي راوي : مثل اینکه حوصله نداره ، زودتر سوالتو بپرس. با يد سعي خودت رو بكني تا باهاش ارتباط كلامي داشته باشي ، تو ميتوني.

 نوک طلا: (خود را آماده  ميكند) ببخشین میتونم یه سوال ازتون بپرسم ؟

 جوجه تیغی : نه وقت ندارم برو مزاحم نشو .

 صداي راوي : یه ذره مهربون تر .تو میتونی اون ارتباط لازم رو بوجود بیاری.اون تظاهر ميكنه وگرنه  خيلي هم حيوون بدي به نظر نمياد.

 نوک طلا:(با خنده) فقط یه سوال دارم بعد زود میرم.  (با خودش) خیلی مهربان و خوش رو( روبه جوجه تیغی ، با خنده) یه سوال میخوام بپرسم...

 

(جوجه تیغی با تعجب به کلاغ  نگاه میکند)

 

جوجه تیغی : سوال پرسیدن خنده داره؟ چرا الكي مي خندي؟

 صداي راوي :  چرا الکی میخندی ؟ جدی باش .

 نوک طلا:  بخندم ،  مهربون باشم  يا جدی ؟

 جوجه تیغی: زود باش بگو ...حوصله ندارم ...بگو دیگه... سوالت چیه؟

  صداي راوي : سعی کن جدی باشی...

 نوک طلا: چه طوری باید جدی باشم ؟

 صداي راوي : اعتماد به نفس داشته باش .  خنده رو محوو کمرنگ کن ، کمی ابهت . باد به غبغب بیانداز و...

 

 ( نوک طلا تمام آن کارها را انجام میدهد و کمی مانده که خفه شود )


نوک طلا: ...دا...رم ...خ..فه ...می..شم ...

 صداي راوي : چرا؟

  ( نوک طلا نشان میدهد که در حال ترکیدن است)

 صداي راوي :  نه نفستو آزاد کن .حالا نفس بکش

 

(نوک طلاآرام میگیرد.جوجه تیغی كه تمام مدت نوک طلا را زير نظر دارد به سمتش مي رود)

 

جوجه تیغی : برو بابا،.بیکاره.مثل اینکه حالت خوش نیست. میرفتم بدن سازی  كه مزاحم شدی .

 نوک طلا: خودت برو بابا . ( به راوي ) متاسفم ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم   ( رو به جوجه تیغی) تو چته ؟  فکر کردی با این ادا اطوارها ازت میترسم؟هر چی مراعات تو رو میکنم میبینم پررو تر میشی . حالا مگه چیه ؟ میخوام بدونم راه سرزمین رویاها از کدوم طرفه، (فرياد ميزند)از کدوم طرفه ، ميفهمي؟ اگه نمیگی نگو. تا اینجا رو خودم اومدم بعد از این هم خودم میرم. حالا برو و به کلاس بدن سازیت برس.اه...

 جوجه تیغی : باشه اینو زودتر میگفتی  . ( موبایلی از جیب در میاورد ) الو ...باشگاه بدن سازی .من استاد تیغ تیغی هستم .بایه مشکل کوچولو برخورد کردم . احساس می کنم یه بچه  کلاغ  خیلی کم داره (نگاه کلاغ) یعنی نیاز به کمک داره .خودم رو زود میرسونم.(موبایل را خاموش می کند ) پس میخوای بری سرزمین رویاها ؟  راهش خیلی دوره تو نمی ترسی ؟میخوای چند تا حرکت رزمی بهت ياد  بدم ( چند حرکت انجام میدهد که همه آنها بیشتر خنده دار است )

 نوک طلا: من تصمیم خودمو گرفتم . دوست ندارم مثل پدر و مادرم  شكار بشم. میخوام به حرفهای فرشته مهربون گوش بدم . برا همین می رم به سمت سرزمین رویاها . اونجا حتما به آرزوم میرسم و پرواز میکنم .پرواز ميكنم...

 

( در حین صحبت های نوک طلا جوجه تیغی حرکت های رزمیش ادامه دارد. بعد با سر زمین میخورد .نوک طلا خنده اش میگیرد .)

 

جوجه تیغی :  (ناراحت ) خنده داره؟ میخوام برم میخوام برم .آخه تو رو چه به سرزمین رویاها ! تازه فرشته مهربون فقط تو قصه هاس .تو هم یه کلاغ خیالاتی هستی ،بهتره با  این بال علیلت از همین راهی که اومدی بر گردی . توئه کوچولو رو چه به سرزمین رویاها!

 نوک طلا: ( او را تهدید  میکند ) حالا میبینی که میرم . فهمیدی؟ من میرم . هر طور که شده موفق میشم . حتی بدون کمک تو .(با خودش ) انگار خودش خیلی بزرگه.

 

 

جوجه تیغی : (با تمسخر ) پیاده شو با هم بریم . با این وضعیتی که تو داری .با اون بال علیلت اگه شکار نشی تمام عمرت باید تو را ه باشی .(دوباره شروع به حرکات رزمی می کند)

 نوک طلا: تو ارزش صحبت کردن نداری .من باید از همون اول می فهمیدم که تو حیوون خودخواه و حسودی هستی ...

 جوجه تیغی : تو خیلی مضحکه ای بخصوص وقتی عصبانی میشی. من تا حالا بچه به نادونی تو ندیدم ... تو از من نمی ترسی ؟ من استاد حركات رزمی هستم .از من بترس ... از من بترس...

 صداي راوي : ولش کن نوک طلا محلش نذار اون از آزار واذیت تو لذت می بره جوابشو نده .

 جوجه تیغی : حالا که از من نمی ترسی امیدوارم قبل از رسیدن به سرزمین رویاها توسط پرندگان بزرگ و وحشی خورده بشی.

 نوک طلا: ( بسیار عصبانی ) پرنده   بد طینت تو خیلی بدی ، خیلی .

 جوجه تیغی :وای وای خبر دار، خبردار– یه بچه بیمار - زشت و کثیف و بی عار – هم تنبل هم بیکار -  راهی سفر شده – انگاری اون خل شده – میخواد بره به جايي – يه جاي ناكجايي – علیل و ذلیله –دست بزنی می میره

 

( جوجه تیغی عصاي نوک طلا را از زير بالش مي كشد .نوک طلا برزمين مي افتد .جوجه تیغی در حال مسخره كردن  خارج میشود )


 نوک طلا: ای جوجه تیغی نادون ازت متنفرم . من میرم حالا میبینی . من از هیچی نمی ترسم  من به راهم ادامه میدم .نیازی هم به حرکات رزمی تو ندارم.

  صداي راوي : آروم باش . تو باید بدونی که تو این راه دور و دراز با حیوونهای متفاوتی آشنا میشی .بعضی ها کمکت میکنن و بعضی ها  هم.. .بهتره آروم باشی و به راهت ادامه بدی .

 (نوک طلاحرکت می کند)

 صداي راوي : میخوای شعرتو من بخونم ؟

 (نوک طلابا سر جواب منفی میدهد)

                                                                                                                ادامه دارد......
نگار نادری | یکشنبه 1390/09/20 |