َنمایشنامه فرزند

 نوشته  : یون فوسه

نقش ها : مادر – پدر- پسر (یون)- همسایه

  نمایش در یک صحنه اتفاق می افتد. پدر و مادر  در اتاق نشسته اند . شروع دیالوگ استعاری بوده ونشان دهنده  موقعیت زندگی آنها ست

مادر : هوا دیگه تاریک و سیاهه

پدر : آره حسابی تاریکه (مکث کوتاه ، به طرف مادر برمیگردد) تقریبا دیگه روشن روشن نمی شه . هیج جا هیچ نوری نیس . باز وسط روز یه نور نیم بندی هس؛ باقیش دیگه تاریکی محضه ، سیاهی.

مادر: اوهوم

پدر : فقط تاریکی که نیست . سیاهیه. یه چیزی شبیه ظلمات . یه جور تاریکی که از زور تیرگی سیاه سیاه شده . شده عین زیر خاک

مادر: اوهوم

پدر : سال به سال تاریک تر میشه . نوری نیست که بشه باهاش جایی رو دید . خیلی از خونه ها خالی موندن . قدیما نوری بیرون میزد , ولی حالا-

  از صحب های پدر و مادر می توان فهمید  که در مکانی زندگی میکنند که به مرور همه رفتنه اند و بجز آنها و همسایه پیرشان کسی نیست .." پیرها نیست و نابود میشن و واسه جوونا کار نیست  و هرکی بتونه می ذاره میره .  همسایشون اسوین خونه رو بهم ریخت و رفت" . سپس صحبت درباره تنها پسر آنهاست که چون آینده ای نداشته آنجا را ترک کرده .

پدر : تاریکی تو این وقت روز ، تاریکی ترسنا کیه . تاریک ترین وقته . نمی تونستن سرتاسر این جاده رو چراغ بکشن _ مثل اون وریا ؟ .....

پدر : تازه چی بشه که یکی بخواد با ماشین از این جا رد شه . غیر این باشه ، تاریکه – تاریک و سیاه .ساختمونهای خالی , صاحباشون که مردن ، سیاهی _ مث ته زمین مثل قبر ( سر تکان میدهد) ولی کسی حاضر نمیشه این جا چراغ بکشه . این جا نه آدمی هست، نه ماشین . فقط ما دو تاییم.

مادر : همسایه مونو از قلم ننداز .

پدر : آره درسته ،  همسایه مون . یالمار ....

در ادامه صحبت از همسایه میشود که در ایستگاه اتوبوس بوده و قصد داشته به شهر برود . درباره مرگ زن همسایه ، آمدن بهار ، قایق سواری صحبت میکنند و اینکه شاید تا آمدن بهار پسرشان بیاید . آنها از همسایشان شنیده اند که" یون" پسر آنها تو زندان است . اما آنها بصورت قطعی نمی دانند  . پسر هیچ خبری  از خودش نداده است.

 دهمسایه با یک نفر دیده می شود .آن فرد شبیه پسرشان است .آنها  به خانه همسایه میروند  . پسرشان  "یون " بعد عدم موفقیت در رمینه موسیقی از آنجا رفت .  آخرین خبراز همسایه بوده که  گفته پسر برای دزدیدن آبجو راهی زندان شده.

پدر و مادر معتقدند که به حرفهای همسایه نمیشود اطمینان کرد. چون آدم حرافی است .پسر در زمان کودکی همبازی زیادی نداشته و تو خودش بوده  بعدها  شروع به گیتار زدن  کرده اما پیشرفتی نداشته است  .

 در ادامه مشخص میشود، مردی که با همسایه دید شد  "یون" بوده . پسر بی خبر به خانه بر میگردد. صحبت از مرگ  یکی از همسایه ها و اینکه  تنها همسایه  شان گفته که پسر در زندان بوده . پسر قبول نمیکند و از این مطلب ناراحت می شود . اما پدر و مادر نسبت به حرفهای پسر مشکوک هستند .

همسایه برای با هم بودن و جشن گرفتن  به خانه آنها می آید . بحث سر زندان بودن پسر ادامه دارد .

پسر: تو دوره افتادی میگی من زندون بودم ، ها؟

همسایه : مگه نبودی؟

پسر : گیرم بوده باشم ، به تو چه؟

همسایه :  زندون بودی؟

پسر :  مگه نمی دونی؟

همسایه : ( اندکی ترسیده) چرا، شنفتم

پسر : ( بلند میشود می ایستد) چی شنفتی؟ بگو منم بشنفم .

همسایه : نگران نباش ، از طرف من خیالت راحت باشه

 درگیری بین پسر و همسایه ادامه می یابد . همسایه از عصبانیت پسر ترسیده و اصرار دارد که حرفها را شنیده و به پدر و مادر انتقال داده و قصد و غرضی نداشته .پسر در درگیری همسایه را هول میدهد. همسایه به زمین میافتد و نفس نمی کشد .

 . صبح روز بعد پسر از خواب بیدار می شود و قصد رفتن دارد   . مادر اصرار می کند که پسر بماند اما پسر نمی پذیرد . مادر می گوید از مرگ همسایه ناراحت نباشد چرا که همسایه پیر بوده . پسر بعلت همکاری با گروه موسیقی می رود .

پدر : ( به سوی مادر برمیگردد) هیچ وقت کامل روشن نمیشه –این تاریکی _ ظلماته . من حالم _ ( حرف خود را قطع میکند. دوباره به سمت پنجره برمیگردد. مکث) اتوبوس اومد ( مکث) رفت سوار شد ( مکث) راه افتاد( پدر برمیگردد به مادر نگاه میکند و. صحنه تاریک وتاریک تر میشود . سیاهی)

 

شب آوازهايش را مي خواند

نمايشنامه شب آوازهايش را مي خواند

نوشته : يون فوسه     ترجمه: محمد حامد

انتشارات نيلا - چاپ دوم 1384

نقش ها : زن جوان _ مرد جوان_ پدر _ مادر_ باسته baste

 

صحنه اول زن جوان ومرد جوان در مورد زندگي صحبت مي كنند.  مرد جوان در خانه نشسته و به هيچ عنوان از خانه خارج نمي شود و زن از موقعيت كنوني ناراضي است

زن جوان :  قبلا دست كم تا دم مغازه مي رفتي ، خريدي ميكردي ­_ سري به پست مي زدي . پياده روي هم كه هيچ وقت حالشو نداشتي ! اما من هميشه از پياده روي خوشم مي اومد . اون وقتا كه هنوز با تو آشنا نشده بودم هميشه گردشاي طولاني مي رفتم . هر يكشنبه مي رفتم گردش ، پياده روي . اون وقتا دوستا يي داشتم _ شايد كم ، ولي دوستاي خوبي بودن ؛ دوست نزديك . حالا هيچ كدوم از دوستاي نزديكم اين جا نمي آن .حتا "مارته م" ديگه نمي آد. همون بيرون دم در مي ايستيم حرف مي زنيم . دلش نمي خواد بياد تو اين خونه . واسه اين كه تو ، رو فضاي اين خونه سنگيني مي كني ....

مرد جوان در خانه مانده و مشغول نوشتن است اما تا كنون هيچ يك از نوشته هايش مورد قبول  انتشارتي ها قرار نگرفته است . پدر و مادر مرد جوان  براي ديدن بچه اي كه تازه بدنيا آمده به خانه آنها مي آيند  . زن براي خريد قصد خروج دارد كه والدين مرد جوان مي آيند . مادر براي ديدن نوزاد وارد اتاق ديگر مي شود اما  پدر مرد جوان هيچ تمايلي نشان نمي دهد  ودر انتها با اصرار مادر به سمت اتاق كودك مي رود . ارتباطي سرد بين پدر و مرد جوان وجود دارد . يك پتوي  آبي به عنوان كادو  توسط  پدر و مادر بعنوان پيشكش داده مي شود . پدر و مادر مرد جوان بعلت انكه اتوبوس ها ساعت حركتشان تغيير كرده خداحافظي كرده زود  مي روند.

زن جوان : ديدي ؟ ديدي هيچ كس دوس نداره بياد اين جا ؟ حتا پدر و مادر خودتم دوست ندارن . ديدي پيش از رفتن ، از همون پشت در يه نگاهي به بچه كردن وبعد م بچه به كي رفته به كي نرفته و بعدشم زود رفتن !(مكث كوتاه ) حتا يه لحظه م باورشون نشد تو مي توني باباي بچه باشي! (خنده كوتاه)

 

صحنه دوم زن براي خريد بيرون رفته اما  پس از مدت طولاني با نامه اي از  انتشارات وارد مي شود . مرد او را بازخواست كرده كه چرا دير آمده

زن جوان : هوم ؟ ( مكث كوتاه) سر راه يه تك پا رفتم پيش مارته . ( مكث كوتاه) در ضمن قرار شد بياد اين جا دنبالم _ عجب روزيه ها ! اون از شروعش با پدر و مادرت ، حالام كه مارته مي آد . اين همه رفت و آمد! بي سابقه س! ( مكث كوتاه)ولي پدر و مادرت كه زياد نموندن ( سريع) بچه هنوز خوابه ؟

زن با دوستش مارته تصميم دارد شب بيرون برود مرد عكس العمل خاصي نشان نمي دهد .او به زن مي گويد پدر و مادرش از ديدن بچه ذوق زده شده و كادوي  دومشان كه  يك اسباب بازي بود را نداده اند و بعدا برايشان پست خواهند كرد.

صحنه سوم ساعت دو نيم صبح است  مرد كالسكه بچه را عقب و جلو مي برد.گريه بچه كم مي شود .زن سرحال و شاد وارد مي شود.

زن جوان : ئه _ تو كه بيداري هنوز ! فكر كردم – ( كالسكه بچه را مي بيند )بچه بيدار شد؟

مرد جوان:  نه ،فعلا خوابيده . چن دفعه بيدار شد . اصلا نمي شد خوابوندش . بالاخره خوابيده ، باز دوباره بيدار شد . همش هي خوابيد ه هي بيدار شد

در تمام گفتگوي صحنه سوم مرد مدام از زن مي پرسد كه تا اين وقت شب كجا بود ه ؟ زن نيز از مرد ميخواهد كه نا اميد نشده  و به كار نوشتن ادامه دهد البته در عين حال  رابطه اش را نيز با دنياي بيرون حفظ كند . درگيري زن و مرد بر سر دير آمدن و شك مرد به زن ادامه دارد تا آنكه زن عصباني  تصميم مي گيرد خانه را ترك مي كند

مرد جوان : اون پايين دم خونه يه ماشين ديدم . دم پنجره منتظرت ايستاده بودم . قرار بود زودتر بياي . منظورم اينه اون كي بود كه با ماشين رسوندت خونه ؟ببين دوست ندارم سوئ تفاهم بشه . منظوري ندارم ،ولي اون مرده كي بود ؟ تو ماشين يه مرد بود ، نه ؟

 

صحنه چهارم    ساعت چها ر صبح زن در حال جمع كردن وسايل خود و بچه است او" باسته "را كه با وي رابطه دارد به خانه دعوت كرده تا به زن كمك كند. زن خانه اش را به مرد نشان مي دهد از نظرمرد( باسته) او در جاي نكبتي زندگي ميكند زن به باسته مي گويد كه مرد نويسنده است اما تمام كارهايش رد مي شود.

باسته : نوشتن كه الكي نيست . بي خودي كه چاپ نمي كنن!

زن جوان : خيال مي كنه آسونه ( خنده كوتاه) هيچ وقت پاشو از خونه بيرون نمي زاره . فقط مي نويسه و نق مي زنه _ مدام نق مي زنه كه گريه بچه نمي زاره كارمو بكنم !

زن جوان و باسته همديگر رادر كنار مرد در آغوش ميگيرند   .مرد آرام به آندو و رفتارهايشان نگاه مي كند. آنها تصميم ميگيرند مقداري از لوازم را برده و بقيه را فردا از خانه خارج كنند. مرد جوان بدون هيچ مقاومتي با حرف آنها موافقت مي كند . مرد جوان از خانه خارج ميشود .اما زن با آنكه باسته را دوست دارد قادر به ترك خانه نيست .

زن جوان : قدرتشو ندارم كه حالا برم ! نمي تو نم ! اون هميشه با من مهربون بود . امشب _ اون قدر سريع اتفاق افتاد كه بيچاره نتونس بفهمه چي سرش اومده . الانم خيلي درمونده اس . نمي تونه بره بيرون . روزايي پيش مياد كه پاشو از خونه بيرون نمي زاره . حتا تا دم مغازه جرات نمي كنه بره . اصلا جرات بيرون رفتن نداره . اينجوري با اين نوشته هاش پاك درمونده و عاجزه . با همه ي اون چيزهايي كه نوشته مطمئنم هيچ كاري ازش بر نمي آد همين خونه نشستن و نوشتن و نوشتنه .ولي دوس نداره بفهمه كه نوشته بايد چاپ بشه بياد بيرون . نه_ به اندازه كافي استعداد نداره ......

زن در ترديد رفتن و ماندن كه صداي شليك گلوله ميآيد و مرد جوان خودكشي ميكند

صداي شليك و خرد شدن چيزي شنيده مي شود . زن ترسيده به باسته نگاه مي كند كه به لرزه افتاده . با وحشت .

باسته : به خودش شليك كرد ! صداي تير بود . گمونم خودشو زد ! ببين _ بايد بري ببيني چي شد . گلوله بود ؟ برو صداش بزن . بايد يه كاري بكني .!

زن آرام از در سمت چپ بيرون مي رود . باسته ايستاده خشك و بي انعطاف به انتظار زن به در چشم دوخته . زن مي آيد تو . سر تكان مي دهد.

زن جوان : خودشو با گلوله زد ( با صداي خيلي آهسته )از سرش فقط يه تيكه ي كوچيك   باقي مونده( ميزند زير گريه)

باسته: ما بايد _

بچه مي زند زير گريه

خودشو كشت ! _من_ آرة- ما_ بايد بريم _ نمي دونم . مي شه به پليس زنگ زد_ يا به دكتر .

باسته از در سمت راست مي رود بيرون

زن جوان : ( از پشت سر او را صدا مي زند ) نه _ نرو !

 

مكث طولاني . نور كم مي شود . صداي گريه ي بچه خاموش مي شود . تاريكي .