قسمت هایی از نمایشنامه "تکرار پاییز"

لیلا:  اونایی که کارهاي بزرگ نمی کنن اساسا آدم های کوچیکی هستن.آدمهایی که تحقیر می شن.آدم هایی که به له شدن زیر دست و پای دیگران عادت کردن.

فروغ:   یه آدم معلق تو هوا با بال های طلایی و سبک ، دورو برش پرهاله هایی از نور.

 لیلا:  به بخت و اقبالم لعنت می فرستم.  چقدر خوب بود صد سال دیگه به دنیا می اومدم. جایی که می تونستم ساعتها خیره بشم به گنجشک های  رو تیرک چراغ برق. جایی که کسی خودشو مالک گنجشک ها ندونه. چقدر دلم می خواست تیرک های چراغ برق رو کوتاه می ساختن...

ادامه نوشته

 قسمت هایی از نمایشنامه "عاشق شدن به وقت تردید"

پرويز:   آقاي قاضي به ولاي علي براخودش مي گم، بيشتر موهاش ريخته، دچار افسردگي شده. دكتر گفته يه بيماري لاعلاجه، يه بيماري ناشناخته،  از هر صد هزارنفر شايد يه نفر مبتلا بشه. ميگه درمانش دست خداس... من ... من... راستش فقط برا خودش ميگم. چند وقت ديگه تمام موهاش بريزه [با ناباوري و درد] بخدا نمي خوام نگاه تحقيرآميز بهش داشته باشم [خودش را كنترل كرده] مي خوام قبل از اون، از هم جدا بشيم. دوست دارم تو ذهنم هميشه همون مليحه باشه كه بود. فقط همين، اين كه جرم نيست، هست؟ 

مليحه:   بي حوصله ام، خسته ام، فكر مي كنم يه خل و چل بيشتر نيستم. نمي تونم از جام بلند شم. وقتي مي شينم يكي جلوتر از من نشسته. وقتي مي خوام چيزي بخورم يكي جلوتر سيرشده، دست دراز مي كنم كه چيزي بردارم دستم جلو نمي ره... آقاي قاضي نمي خوام دل كسي برام بسوزه [ با فرياد] نمي خوام دل كسي برام بسوزه.  

ادامه نوشته

نمايشنامه "پلی از جنس شیشه"

تابلو اول                                                  

                                         [ یک چهار دیواری ]

زن :  یک ربعی بود که منتظر بودم. منتظر تاکسی. یه تاکسی از دور پیدا شد.   تاکسی سفید با خط نارنجی. یک ربعی بود که منتظر وایستاده بودم. چند تا   ماشین از کنارم رد شدند، بوق زدند، نگه داشتن، اما من سوار نشدم. من  منتظر تاکسی بودم. ساعت هشت شب، 24 خرداد، برای یه تاکسی دست نگه داشتم، یه تاکسی سفید با خط نارنجی. من سوار تاکسی شدم، همون تاکسی سفید باخط نارنجی.

مـرد : انوقت شب یـادم نیست چیکار می کردم. شاید در حـال پايین کشیدن کرکره ی مغازه بودم. یا در حال فروش یه جنس از مغازه یا در حال چونه زدن با   مشتری ...چه فرقی می کنه مثل همه ی روزها، حتماً منم مشغول کاری بودم.

 زن :    می دونست، بهش گفته بودم. قرار بود اول برم خونه ی پدرم، بعد هم زیارت،  از اونجا هم می خواستم برم خونه ی دوستم. شمارشو داشتم می‌خواستم  براش زنگ بزنم.

مرد : اونروز هم خسته بودم، مثل روزهای دیگه، کارم زیاده. از صبح تا شب سگ  دو می زنم برای یه لقمه ی نون. خسته بودم [مکث]. خسته ام، خسته از کار، زندگی، حماقت و ... .

زن :  رفتم زیارت. شماره ی تلفن رو تو کیفم لمس کردم. باید بهش زنگ می زدم.  می خواستم ببینمش. رفتم کنار تلفن عمومی پسر یا دختر یادم نمیاد یکی تو کیوسک تلفن ساعت ها حرف می زد. به شیشه کوبیدم. چپ چپ نگاه کرد. بعد  اومد بیرون. زنگ زدم شوهرش گوشی رو برداشت. آدرس خونه رو داد. اون  پسر یا دختر دوباره رفت تو کیوسک.اون چپ چپ نگاه کرد.

مرد : چه فرقی داشت اون روز هم مثل همه ی روزها، آدم هايی مثل من روزهاشون   شبیه هم، قبول نداری؟

زن : آدرس سرراست بود. خیابون، کوچه ، پلاک، 1+12. تا شب کنار هم نشستیم.   هوا تاریک شده بود. بوسیدمش [مکث] یادم نمیاد شاید نبوسیدمش. اومدم سر خیابون. ساعت هشت شب، 24 خرداد، سوار تاکسی سفید با خط نارنجی شدم.

مرد :  روزی رو خدا می رسونه. بخور نمیر می رسه . خدا رو شکر. راضیم به رضای خدا ، خدا کسی رو محتاج نانجیب نکنه.

زن:  جلو تاکسی یه پیرمردی نشسته بود. وسط راه پیاده شد. انوقت شب، برای  اینکه زودتر به خونه برسم گفتم «آقا دربست.»تنها بودم من و راننده. کمی که جلوتر رفت، راننده تاکسی رو می گم، تلفن شو برداشت. [مکث] یادم نمیاد  اون تلفن کرد یا یکی بهش زنگ زد. فقط یادمه با تلفن صحبت کرد.

مرد :  کرکره ی مغازه رو پايین کشیدم. بین راه به یه قهوه خونه سر زدم. اونجا پاتوق همیشگی منه .عجیب نیست که به قهوه خونه سر زدم .پر از دود بود، پر از بیکاری، پر از درد، یادم نمیاد اونجا چای خوردم یا نه. قلیون کشیدم یا نه. فقط یادمه اونجا پر دود بود، پر از بیکاری...

زن :  بین راه نگه داشت. یه پسر جوون سوار تاکسی شد. به راننده گفتم : «چرا   مسافر زدی؟ مگه نگفتم دربست». [مکث]راننده خندید یا نخندید، یادم نمیاد. فکر  کنم گفت : «ببخشید الان پیاده اش می کنم». دلم سوخت، طفلکی، انوقت شب، مثل   برادر خودم ، مثل پسر خودم . راضی می شدم اونوقت شب ساعتها منتظر  تاکسی باشه . خدا رو خوش نمیاد . دیگه هیچی نگفتم .

مرد : از قهوه خونه بیرون اومدم . کوچه خلوت بود. تک و توک آدم می اومد. صدای  سگ ها قطع نمی شد. البته سگی نبود، اما لامذهب ها صداشون گوش رو کر می کرد. ترس برم داشت. یه سنگ بزرگ برداشتم، نه یه چوب کلفت، نه ... شاید  ...چوب يا سنگ یادم نمیاد.فقط ترسیده بودم .

زن :   یک کم جلوتر یکی دیگه سوار شد. گفتم : «آقا نمی فهمی، گفتم دربست» از آینه بهم نگاه کرد. دیگه طاقت نیاوردم. گفتم : «چیه طلبکاری؟»

مرد :  یه دفعه با دستام یه سگ رو کشتم. باورت نمی شه؟اون پاچه شلوارم رو ول  نمی کرد . گرسنه اش بود . تو اون برف غذا پیدا نمی شد . تو اون کوچه پر از  گِل ، تو راه مدرسه ، اون سگ پاچه شلوارمو ول نمی کرد . چاره نداشتم .  دستهامو دور گردنش حلقه زدم . فشار دادم . اونقدر که دیگه نفس نکشید .می‌ دونم گرسنه اش بود .اما اون منو گاز گرفت . [مکث] از سگ ها متنفرم.

زن :اونی که بغلم نشسته بود گفت : «خفه شو». اعتراض کردم گفت : «صداتو ببر».   فریاد زدم  : «پیاده می شم نگه دار».اما اون اعتنایی نکرد . با مشت به شیشه   ماشین کوبیدم . گفتم لعنتی نگه دار . نگه دار ...

مرد :  نمی دونم چرا اون شب اونقدر ترسیده بودم.  جلوی خونه رسیدم. سنگ تو  دستم بود، نه چوب تو دستم بود. یادم نمیاد. اون شب برای اولین بار از  تاریکی کوچه ترسیده بودم، مثل بچگی هام. مثل وقتی که منو تو تاریکی های   کوچه رها می کردن. مثل روزی که اون سگ منو گاز گرفت . مثل روزی که   گربه حیاط خونمون را با طناب از پنجره آویزان کردم. [مکث]  مثل روزی که  اون مرد پشت دیوار ... .

زن : سرعت ماشین بیشتر شد. در ماشین رو باز کردم. خواستم خودمو پرت کنم   پايین. مرد کناریم دستمو گرفت. گفت : «دیونه می خوای بمیری؟»

مرد : از کودکیم بدم میاد. من همیشه از تاریکی می ترسیدم [آهسته] الان هم می  ترسم!آره می ترسم

زن :  یه لگد زدم به کناریم ، چنگ انداختم به پشت راننده. کناریم سرمو گرفت لای  زانوهاش. چاقو رو آورد جلوی صورتم. گریه می کردم. گفتم : «پول هام، طلاهام، ساعتم، همـه مال شما، بذارین برم». [مکث] اونی که جلو نشسته بود باخنده گفت : «ما کریم ما کوریم». راننده ی تاکسی، همون تاکسی سفید با خط   نارنجی گفت : «ما هم برادرات، به ما اعتماد کن، از چی می ترسی؟»

مرد :   با خودم گفتم : «از تاریکی می ترسی بدبخت». حالا دیگه برای خودت مردی هستی، زن داری. اما ترسیده بودم. من اون شب، 24 خرداد خیلی ترسیده بودم.  بیشتر از شب های دیگه.

ادامه نوشته

 قسمت هایی از نمايشنامه عزيز ونگار -برگرفته از داستانهاي عاميانه

نقال اول:

اول هرکار بسم الله خوش است

 

ذکر حق بر قلب ها آرامش است

آن که باقی هست و جاویدن خداست

 

غیرحق کل علیها برفناست

اوست واهب بر تن و بر عقل و جان

هست راه حق طريق لايزال

 

اوست امکان غیر او هم لامکان

غير اين ره ديگري شد لاينال

 

ادامه نوشته

قسمت هایی از نمايشنامه "يك جرعه آب"

[خانه ای گلی ـ در حیاط آن یک مخزن آب و یک زيرانداز ديده مي شود . صبح زود است. زنی میانسال (سلیمه) از خانه بیرون می آید. روسری اش را می‌بندد و به سمت مخزن آب می رود. کوزه ای را پر آب می‌کند. صدای رمه ها به گوش می رسد]

سلیمه : آهای عبدالله بلند شو... بلند شو... این زبان بسته ها از گرسنگی و تشنگی هلاک شدند، بلند شو دیگر مرد.

 [صورتش را می شوید. صدای رمه ها بیشتر می‌شود]

ادامه نوشته

دوران: کلاسیک - قرون وسطی - رنسانس -  مدرن

تاریخ نویسان تاریخ اروپا را به چهار دوره تقسیم کرده اند

این چهار دوره عبارت اند از دوران کلاسیک باستان، قرون وسطی، رنسانس ودوران  مدرن

ادامه نوشته

فرق مکتب وسبک

- مکتب بر پايه اصول فکری آگاهانه ای است که توسط گروهی هم فکر ايجاد می شود. اما سبک فردی و نا خودآگاه  است که تحت تأثير  جهان بينی شخص، گذشته، نوع خانواده، طبقه و گرايشات روحی او ... شکل می گیرد


- در مراحل شکل گيری مکتب، ابتدا اصول پايه گذاری می شود و سپس مکتب جنبه رسمی پيدا می کند، در حالی که برای اينکه سبک يک هنرمند را تشخيص دهيم بايد ابتدا چندين اثر از او را ببينيم و سپس با توجه به ويژگی های مشترک در آثارش آن ها را دسته بندی کرد.

- مکتب تأسيس می گردد. اما سبک همراه و گام به گام با نويسنده شکل می گيرد.

- مکتب نقطه شروع اوج و فرود دارد،‌ در حالی سبک يک هنرمند به تدريج به تکامل می رسد.

ادامه نوشته

قسمت هایی از نمايشنامه "از پشت پنجره"

 

معصومه: يكي شون لگد زد به اينجام [پهلویش را نشان مي دهد] گفتم: «نزن لعنتي». من ... من... [مكث] يك لحظه همه جا قرمز شد بعد سياه سياه. اونا فكر كردن من نمي‌شنوم... اما من بالاسرشون بودم، اونارو مي ديدم. يكي شون گفت: « بكشش ». . . نه گفت: « بايد بكشيمش . . . » يادم نمياد . . . يادم نمياد. اون يكي گفت: «فكر كنم مُرده باشه» بعد يه مُهر بزرگ خورد رو شناسنامه‌ام، يه مُهر قرمز. اونا انداختنم تو یه اتاق تاريك. اونجا دو تا جنازه ديگر هم بود. ... من از تاريكي مي ترسم. تو اين رو مي دوني طاهر. من تو تاريكي با دو تا مُرده ، مُرده بودم.

ادامه نوشته

قسمت هایی از نمایشنامه "باد روياهايت را مي برد"

[تعویض نور، گذشته. بازپرسي .امير بر روی صندلی نشسته . حال خوبی ندارد]

بازپرس: چی داری بگی؟

امير :   نمی دونم درباره چی حرف می زنیم. من بیگناهم

بازپرس : آخرین بار با تو دیده شده.

امير:    می رفتم خونه ، خوب تو راهم اونو دیدم و یه لحظه باهاش حرف زدم همین . دیگه خبر ندارم .

بازپرس : تو موقع بازگشت از خونه معصومه رو دیدی.

امير :   اما این دلیل نمی شه که من اونو کشته باشم . چند بار بگم.

بازپرس : [کاغذهایی را به سمتش پرت می کند] جواب آزمایشات، اثر انگشت ، گزارش شاهدان، گزارش پزشک قانونی ، گزارش کالبد شکافی و  . . . و  . . . و  . . .دیگه چی میخوای که ثابت کنه تو اون دختر رو کشتی؟

امير :   من کسی رو نکشتم. من بیگناهم . حالم خوب نیست بذارین برم.

بازپرس : دروغ میگی . تو اون بچه رو دزدیدی . همون دختر کوچولوی همسایه رو . اون بهت اعتماد داشت چون تو همسایه دیوار به دیوار شون بودی . تو اونو بردی به یه خرابه . تو با آجر زدی تو سرش. تو طلاهای دخترک رو دزدیدی.

 

ادامه نوشته

مکتب کلاسیسیسم

مکتب کلاسیسیسم

کلمه کلاسیک صفتی است که ریشه آن واژه لاتینی کلاسیکوس (classicus) و به معنی درجه اول است و در معنای محاوره ای به تمام آثار نمونه ادبیات کشور که مایه افتخار ادبیات ملی آن کشور است اطلاق میشود . یعنی آثاری که به عنوان نمونه و ارزشمند مورد قبول همگان باشد  وقتی به آثار نویسنده ای کلاسیک یا هنر کلاسیک گفته می‌شود، مقصود نویسندگان یا هنری است که تمام ادوار آنها را پسندیده و نمونه شناخته‌اند.

 اما در بحث مکتب های ادبی منظور مکتبی است که پیش از سایر مکاتب ادبی در قرن 17 در فرانسه بوجود آمد از ویژگیهای اصلی آن تقلید از ادبیات روم و یونان بود.استاد بزرگ این مکتب در فرانسه بوالو Boileau بود که اصول و قواعد مکتب کلاسیک را برای فرانسویان بیان کرد ( پس دورا ن کلاسیک با مکتب کلاسیک متفاوت است)

ادامه نوشته