قسمت هایی از نمايشنامه "از پشت پنجره"
[يك اتاق تاريك]
صداي معصومه: ... پنجره رو ببند ... ببند لعنتي ... ببندش ... صداهارو خفه كن ... ميگم پنجره رو ببند ... نمي خوام بشنوم ... صداها ... صداها ... آزارم مي ده ...
صداي طاهر: آروم باش ... آروم باش... الان تموم مي شه، بخدا معصومه الان تموم مي شه... ديگه هيچ صدايي نمی شنوي ،الان قطع مي شه... آروم باش...
صداي معصومه : طاهر چراغ ها رو روشن كن ... خواهش مي كنم. من از تاريكي مي ترسم. تو كه اينو مي دوني لعنتي. لااقل يه چراغ، يه نور كم. خفه شدم، خفه شدم . . .
صداي طاهر: برق قطعِ ... دنبال كبريت مي گردم . . . تو اين خراب شده هيچي سرجاش نيست. . .
صداي معصومه: اينجا هوا نداره ... دارم خفه مي شم... من از تاريكي مي ترسم...
[طاهر كبريتي را روشن مي كند]
طاهر: معصومه ... معصومه آروم باش... كجا هستي؟ جواب بده...
[كبريت خاموش مي شود. كبريت بعدي، معصومه در گوشه اي كز كرده است]
طاهر: اجازه بده، الان همه جارو روشن مي كنم. اين چراغ قوه رو كجا گذاشتي ؟ شمع ها كو؟ اَه ، يه چي بخواي مگه پيدا ميشه !
[چراغ قوه را پيدا مي كند. زن رفتار نامتعادلي دارد]
طاهر: معصومه، نگاه كن اينجا روشن شده، چته عزيزم، حرف بزن. خواهش مي كنم معصومه فقط يك كلمه بگو... [ به زن نزديك مي شود. بازي مي كند] معصومه... معصومه كجايي؟ يه سيب سرخ، يه دسته گل ياس ، تو روز جمعه، به يه اسم قشنگ فكر كن، اسمي كه تا حالا كسي نشنيده باشه...
[ زن مي خندد. مي خواهد نور را بگيرد. از بازي لذت مي برد]
معصومه: يه اسم قشنگ، يه اسمي كه تا حالا كسي نشنيده باشه. دختر يا پسر؟ . . . با پيراهن قرمز يا سفيد ؟
[ يه لحظه ناخواسته چراغ قوه خاموش مي شود]
معصومه: روشن كن لعنتي... روشن كن... من از تاريكي مي ترسم... مي ترسم...
[ اين بار زن از روي زمين كبريت را پيدا كرده روشن مي كند]
طاهر: نمي دونم اين چراغ قوه چش شده، فكر كنم باطري تموم كرده ، يكي نيست بگه مرد حسابي چرا از اینجا دل نمی کنی ...[چراغها روشن ميشود] هر روز مي گم امروز مي ريم، فردا مي ريم. اما بازم از اين جهنم تكون نمي خوريم. [روبه معصومه]ديدي ،هيچ جاي نگراني نيست
[زن كبريت را به گوشه لباسش نزديك ميكند ]
طاهر: چيكار مي كني؟ خطرناكه...
معصومه: مي خوام نفس بكشم ... نفس... بوي لجن مياد ... بوي تعفن ...
طاهر: خطرناكه معصومه ، خواهش مي كنم.
معصومه: [با فرياد] شناسنامه ام باطل شده ،مگه نه؟
طاهر : خواهش مي كنم شروع نكن معصومه ...
معصومه: شناسنامه ام باطل شده ... من مُردم ... من دارم مي ميرم...
طاهر: آروم باش عزيزم... از اينجا مي ريم... من و تو... هرگوشه دنيا كه تو بخواي...
معصومه: اون يه بچه بود... يه بچه با دست و پا کوچیک... اونا منو زدن... فحش دادن... همه جا تاریک بود چیزی رو نمیدیدم .همه چيز از ذهنم پاك شده بودبجز اسم تو، اسم تو يادم مي اومد طاهر... اسم تو... اون بچه جون داشت... بادست و پاهای کوچیک... من لبخندشو ديدم... گرم بود...
طاهر: باشه يه اسم خوب پيدا مي كنيم... يه اسم كه تا حالا كسي نشنيده باشه...
معصومه: يكي شون لگد زد به اينجام [پهلویش را نشان مي دهد] گفتم: «نزن لعنتي». من ... من... [مكث] يك لحظه همه جا قرمز شد بعد سياه سياه. اونا فكر كردن من نميشنوم... اما من بالاسرشون بودم، اونارو مي ديدم. يكي شون گفت: « بكشش ». . . نه گفت: « بايد بكشيمش . . . » يادم نمياد . . . يادم نمياد. اون يكي گفت: «فكر كنم مُرده باشه» بعد يه مُهر بزرگ خورد رو شناسنامهام، يه مُهر قرمز. اونا انداختنم تو یه اتاق تاريك. اونجا دو تا جنازه ديگر هم بود. ... من از تاريكي مي ترسم. تو اين رو مي دوني طاهر. من تو تاريكي با دو تا مُرده ، مُرده بودم.
ادامه دارد......