ویژگی افسانه ها
ویژگی افسانه ها :
تمامی افسانه ها از ساختار نقلی و ساده آمیخته با تخیل قوی و نیروهای مافوق الطبیعه برخوردارند. وجود این عناصر الخصوص نیروهای جادوئی، پریان و جهان سحرآمیز روایت های افسانه گون را از پیچیدگی جدا می سازد. آنچه که در افسانه ها کاملاً مشهود است توجه به مسائل خارق العاده است که باعث گشایش و ایجاد راه حل هایی می گردد که به فرجام نیک می رسد.
افسانه ها متشکل از عناصری هستند که بعضی از این عناصر ثابت و بعضی متغیرند و حتی جایگاهشان گاهاً تغییر می یابد. بهترین روش شناسائی ساختار و ویژگی افسانه ها بررسی اجزاء سازنده و روابط متقابل میان آنها است. ولادیمیر پراپ از مهم ترین نمایندگان چنین تحلیل هائی در زمینة افسانه هاست. او 15 سال در روسیه تحقیق کرد و کتاب های بسیاری در مورد قصه های پریان تألیف نمود. بعدها کتاب هایش به زبان های مختلف ترجمه شد و شهرت جهانی کسب نمود.
پراپ جزء کوچک سازندة قصه های پریان را با لفظ «خویشکاری» نام برد. «خویشکاری یعنی عمل شخصیتی از اشخاص قصه که از نقطه نظر اهمیتی که در جریان عملیات دارد تعریف می شود» [1] او پس از بررسی افسانه های روسی به این نتیجه رسید که خویشکاری افسانه ها سی و یک مورد است که با نظم خاص پی در پی تکرار می شوند. او برای بررسی، سازه های بنیادی افسانه ها را از نقطه نظر اهمیت شان جدا کرد. در الگوی پراپ توالی حرکت بر اساس خویشکاری افسانه مورد توجه بود. گرچه الگوی پراپ قابل تأمل و تعمق است اما بهترین روش در بررسی و شناسائی افسانه ها شناخت ویژگی های مشترک در افسانه هاست از این طریق ضمن کالبد شکافی افسانه ها می توان مقایسه ای با نوع دیگر از ادبیات با عنوان درام داشت و شرایط دراماتیزه بودن افسانه ها را با توجه به ویژگیشان در نظر گرفت.
ساختار ساده
تمامی افسانه ها از ساختار نقلی و ساده برخوردارند. وجود عناصر مابعد الطبیعه و شكل پذيري در جامعه ابتدايي روایت های افسانه گون را از پیچیدگی جدا می سازد. افسانه ها معمولاً با یک توضیح و مقدمه چینی ساده شروع می شوند. در آغاز همه چیز در صلح و آرامش است و زندگی همان اعتدال همیشگی را طی می کند. در همان آغاز تأکیدی بر اعتدال نیست و امکان دارد هر لحظه آرامش زندگی دستخوش درگیری شود، مرگ مادر، ورود نامادری، ادا نکردن نذر، تولد یک کودک و ... از جمله المان هائی هستند که ممکن است آرامش زندگی را از بین ببرد و اولین بحران را در ساختار افسانه ایجاد کنند و قهرمان را ناچار سازد که ناخواسته با تقدیر پیش رود. با از میان رفتن اعتدال اولیه تعادل و نظم از میان می رود و همین امر کشش را در افسانه ایجاد می کند و حرکت آغاز می شود. غیبت اولین خلل، گره و بحرانی است که در داستان اتفاق می افتد و قهرمان را درگیر ماجرا می کند. این مرحله تقریباً در همة افسانه ها رعایت می شود.
با بحران به وجود آمده قهرمان افسانه مجبور می شود نسبت به وضعیت پیش آمده عکس العمل نشان دهد و بهترین راه ترک مکان اولیه است. قهرمان به گونه ای مهاجرت می کند. این مهاجرت گاه ناخواسته و گاه عمدی است. گاه حرکت به مکانی مشخص و گاه مکانی نامعلوم است. آنچه که حتمي است دوگانگی مکانی است. قهرمان در راه رفتن به سرزمین دیگر یا در آن سرزمین دچار حوادثی می شود و با مشکلاتی روبرو می گردد و معمولاً اولین مشکلات را پشت سر گذاشته و به سرزمینی که سرنوشتش آنحا رقم خورده می رسد. گاه قهرمان در سرزمین موعود دچار مشکل می شود و گاه در بین راه با مشکلات و گرفتاری های بسیار رو به رو می شود و قهرمان تلاش می کند موانع را از سر راه بردارد.
در مرحلة بعد قهرمان با خطری مواجه می گردد که آگاهانه است. یعنی به او اخطار داده می شود که در صورت رفتن دچار مشکل می گردد و او به جائی که نباید برود می رود و یا به آنچه نباید دست بزند دست می زند و آنچه را که نباید بخورد می خورد. نهی و نقص نهی گاه خواسته و گاه ناخواسته صورت می پذیرد. پس در این مرحله جهت اشتباه و مشکل پیش آمده و رفع آن تلاش می کند.
در مرحلة بعدی یک نیروی دانا ، بخشنده و نجات دهنده در سر راهش قرار می گیرد. این نیروی خرد به صور گوناگون مانند پیری فرزانه ، حیوان سخنگو، و یا یک نیروی برتر هدایت قهرمان را به عهده می گیرد تا به کمک وی مشکل حل گردد. این مشکلات عبارتند از معالجة شاه یا دختر پادشاه، انجام کار ناممکن و یا کشتن یک دیو. نیروی هدایت کننده راه حل مشکل را به قهرمان تذکر می دهد او گاه با دادن شئی جادوئی یا بخشیدن وسیله ای خارق العاده یا راهنمائی وی به قهرمان کمک می کند تا امر نامممکن را ممکن سازد.
در مرحلة بعدی معضل توسط نیروی آگاه و فوق طبیعی مستقيم يا غير مستقيم حل شده است و قهرمان سربلند و پیروز به خاطر حل یک کار ناممکن پاداش مناسبی دریافت می کند مثلاً با دختر پادشاه ازدواج می کند و یا به پادشاهی و یا به هر دو می رسد .
در مرحلة آخر امکان دارد قهرمان دوباره به همان مکان اولیه برگردد و مثل سابق با شادی و خوشی به زندگی اش ادامه دهد. او حالا دارای نیروی مادی و معنوی است . آینده از آن اوست. او مانند ابتدای قصه، اما با سعادتی مضاعف به زندگی ادامه می دهد. گاه این مرحله در افسانه ها تکرار نمی گردد اما در اکثر آنها جزء مراحل اصلی است .
ساختاری که تعریف گردید در بسیاری از افسانه ها صدق می کند. البته امکان دارد مراحل ذکر شده کمی پس و پیش گردد و یا پس از رسیدن به اعتدال پایانی قهرمان مجدداً با حادثه دیگر مواجه شود و این سیکل دوباره تکرار گردد. تمامی این مراحل که ذکر گردید در اکثر افسانه ها بدین گونه است گرچه شاید یک یا چند مرحله حذف یا اضافه و یا جابجا گردد اما همچنان ساختار ساده و ابتدائی آن حفظ خواهد گردید .به طور مثال در افسانه « ماه پیشونی » نظم و اعتدال قصه با مرگ مادر و ورود نامادری به هم می خورد . نامادری و دخترش ماه پیشانی را می رنجانند ماه پيشاني هر روز مجبور است براي نخ ريسي به صحرا برود. ( البته در بسیاری از افسانه ها مكان دوم در مسافت طولانی تري قرار دارد) با افتادن مقداری پنبه در درون چاه قهرمان ( ماه پیشانی ) به ناچار وارد چاه می شود . در مکان دوم وقایع اصلی اتفاق می افتد و قهرمان با و با دیو روبرو می شود ، دیو از او آزمایشاتی به عمل می آورد . قهرمان مشکلات را پشت سر می گذارد و عکس العمل مناسب او باعث می شود که دیو پاداش نیکویی به او بدهد و آن شود که یک ماه بر پیشانی و یک خورشید بر چانه داشته باشد . قهرمان پس از بازگشت از چاه ( مکان دوم ) به خانه ( مکان اول ) بر می گردد . منتها افسانه پایان نمی پذیرد و همین سیکل توالی حرکت برای خواهر ناتنی اتفاق می افتد اما چون کارنیک از او سر نمی زند پاداش نیک دریافت نمی دارد و مورد لعن و نفرین دیو واقع می شود . پسر پادشاه از زيبايي ماه پيشاني آگاه مي شود .نامادري دخترك را پنهان مي كند تا دختر خود را به شاهزاده بجاي ماه پيشاني معرفي كند . خروس پرده از راز و نقشه نامادري بر مي دارد . نامادري و دخترش به سزاي عمل زشت خود مي رسند. چرخه توالی حركت کامل می شود و ماه پیشونی با پسر پادشاه ازدواج می کند .
|
ساختمان ملودرام افسانه ها |
در بررسی ساختار ملودرام افسانه ها تمام مراحل نشان دهنده نوع ساختمان ساده نمایشی است. معمولاً آغاز داستان که اعتدال اولیه گفته می شود مقدمه و زمینه چینی ابتدای قصه را به وجود می آورد. مرحلة بعد بحران را به وجود می آورد. نقطه شروع و دراماتیزه افسانه ها با رفتن یا نابود شدن و غیبت شخصی از عزیزان یا تصمیم شریرانه ای شکل می گیرد. مرحلة بعد قهرمان تلاش می کند که بحران را برطرف کند سپس حرکت می کند و به مکان دیگری می رود. او با مشکلاتی مواجه می گردد که باعث اوجگیری روایت افسانه گون می شود. این قسمت بیشترین تایم افسانه را به خود اختصاص می دهد پس از آن نقطه اوج یا مرحلة گره گشائی است که در افسانه ها توسط پیری فرزانه یا موجودی که نیروی مافوق الطبیعی دارد برطرف می شود. مشکل حل شده و قهرمان سرشار از پیروزی و موفقیت به حالت عادی و اعتدال بر می گردد. فرود و نتیجه گیری در ساختار افسانه ها بسیار ساده و سریع اتفاق می افتد. قهرمان پاداش عظیمی می گیرد و سعادتمند می شود.
ساختمان ملودرام افسانه «ماه پیشونی»
زمینه چینی
روزی بود و روزگاری. دختری بود پاك و زيبا . مادر دختر مرد و پدرش زن ديگري گرفت.
نامادری با دختر بدرفتاری می کرد و هر روز صبح تا عصر او را می فرستاد تا نخ بریسد.
بحران
یک روز باد آمد و یک مقدار پنبة دختر در چاه افتاد.
اوجگیری
دختر وارد چاه شد و با دیوی روبرو گردید. ديو گفت سرم را بشكن دخترك سرش را نوازش كرد . ديو گفت خانه را كثيف كن دخترك خوش قلب خانه را تميز كرد . خلاصه کارهای خوب دختر باعث شد که دیو از او خوشش بیاید. پس دیو او را دعا کرد که «الهی یک ماه روی پیشانیت و یک خورشید روی چانه ات سبز شود». دختر از چاه بیرون می آمد و صورتش را پوشاند تا نامادری از رازش آگاه نشود. یک شب در خواب نور صورت دختر آشکار شد . نامادری فهميد و دخترك مجبور شد اصل قضيه را تعريف كند . نامادري دختر بدشكل و بدرفتار خود را فرستاد تا همان راه ماه پيشاني را طي كند اما دخترك بدطينت هركاري را كه ديو گفت انجام داد سرش را شكست و خانه را كثيف كرد . ديو او را نفرين كرد و دو شاخ كوچك به سرش نمايان شد . یک روز پسر پادشاه با خبر می شود که دختری هست که ماه بر روی پیشانی و خورشید بر روی چانه دارد، پس ندیده یک دل نه صد دل عاشق دختر شد . زن بابا دختر را مخفی و دختر لوس و بد قیافه را جای ماه پیشانی معرفی كرد .
نقطة اوج
زن بابا دخترك را مخفي كرد .
فرود
خروس بانگ زد و راز دخترک را آشکار كرد .دختر از مخفیگاه نجات يافت و نامادري و دخترش به سزاي عملشان رسيدند .
نتیجه و پایان
دخترک به قصر رفت و با پسر پادشاه ازدواج كرد و سال های سال به خوبی و خوشی زندگی كردنند .
ساختمان ملودرام «جک و لوبیای سحرآمیز»
زمینه چینی
پسری به نام جک بعد از مرگ پدرش همراه با مادر به تنهائی زندگی می كرد. آنها فقیرند بودند و از مال دنیا چيزي جز یک گاو نداشتند .
بحران
مادر تنها دارائی خانه یعنی گاو را به جک می دهد که بفروشد و با پول آن آذوقه بخرد. (جک گاو را برای فروش به بازار می برد. مردی جلوی او را گرفته و در ازای چند لوبیا، گاو را از جک می خرد).
اوجگیری
جک به خانه می رود. مادرش ناراحت از دست دادن تمام دارایی لوبیاها را در باغ خانه پرت می کند. شب جک متوجه می شود که لوبیاها تا آسمان قد کشیده اند. او از ساقة لوبیا بالا می رود. جک متوجه می شود که دختر ابرها توسط جادوگر طلسم شده و قرار است که دختر زیبا با پسر غول پیکر جادوگر ازدواج کند. جک در سرزمین ابرها وارد گنجینه قصر می شود و تخم طلا و چنگ را می دزد.
نقطة اوج
غول از حضور جك در قصر آگاه مي شود
فرود
جک شیشة عمر جادوگر را می شکند و همراه با گنجینة به دست آمده از ساقة لوبیا پائین می آید. پسرک غول پیکر او را دنبال می کند. جک ساقة لوبیا را می برد.غول می میرد و طلسم شاهزاده خانم سرزمین ابرها باطل می شود.
نتیجه و پایان
جک به همراه مادرش با گنجینه های به دست آمده سال های سال به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
ابهام در زمان و مکان
تمام افسانه ها دارای ابهام در زمان و مکان هستند و در بند هیچ زمان و مکانی قرار نمي گيرند . آنها به هیچ دوره خاص تعلق ندارند اما در تمامی دوره ها دیده شده اند. این ویژگی باعث ایجاد فرازمانی و فرامکانی در آنها شده است. در افسانه ها سرزمین خاصی یا شهر و روستا یا مکان خاصی مطرح نیست اتفاق ها در مکان های ناشناخته حادث می شود.
در بعضی از تقسیم بندی ها افسانه را مخصوص یک منطقه یا سرزمین می دانند. مانند افسانه های آذربایجان، افسانه های چینی، افسانه های گیلان و ... علت اين نامگذاري توجه به روساخت های افسانه است که با توجه به موقعیت جغرافیائی و اقلیمی به صورت آئین و آداب و رسوم آن منطقه بیان شده است. در هیچ افسانه ای ذکر نمی گردد که استان خاص یا شهر خاصی بوده مانند پادشاهی بود که فرزندی نداشت، کدام پادشاه؟ کدام سرزمین؟ چه وقت؟ و ... همه نامعلوم است. پس آنچه که باعث تقسیم بندی آنها می شود ویژگی خاص منطقه ای است که بر اساس فرهنگ و جغرافیا و باورهای منطقه ای به شکل متفاوت در آمده.
زمان نیز نامعلوم است «روزی و روزگاری» در یک شهری پادشاهی و ... یا «یکی بود یکی نبود» غیر از خدا هیچ کس نبود یعنی دوره ای که نامعین و نامشخص است. زمان در افسانه ها به چشم به هم زدنی تغییر می کند. قهرمان سریع بزرگ می شود. سال ها می گذرد، همه پیر می شوند، قهرمان زمان ناپذیر است. در ثانیه ای از یک مکان به مکان دیگر می رود و ... . این نامعلومی زمان به نوعی به زمان خلقت بر می گردد «غیر از خدا هیچ کس نبود» سکون و خلاء کاملاً مشهود است آنچه که مهم است اینکه خداوند بوده که ناظر بر اعمال زمینیان است و اوست که قهرمان را از بلایا نجات می دهد.
در اینجا باید ذکر کرد که نامعلومی زمان و مکان از ویژگی های پایدار تمام افسانه هاست که امکان پذیرش حوادث غیرالعقول و ناگهانی و بدون علت را در سرزمینی که نامشخص است امکان پذیر می کند.
البته در اکثر افسانه ها ویژگی «دومکانی» دیده می شود. قهرمان در یک مکان دچار حادثه می شود برای رفع معضل باید مهاجرت کند. در میان راه و یا در سرزمین دیگر موفق می شود که مشکل را حل نماید و سعادت و خوشبختی خود را در سرزمین جدید باز یابد. او پس از رسیدن به مطلوب دوباره به مکان اول باز می گردد تا زندگی خود را دوباره از سر گیرد اما این بار سعادتمند و بسیار خوشبخت. در دو مکانی نیز جزئیات هیچ یک از مکان ها مشخص نیست. مکان اول معمولاً زادگاه قهرمان است و مکان دوم جائی که خوشبختی در انتظار اوست.
در بعضی از افسانه ها گاه اتفاق می افتد که راوی اثر برای مکان اسم مشخص می کند و آن را به زمان خاصی ربط می دهد. این افسانه می تواند توسط راوی دیگر زمان و مکان دیگری بپذیرد. پس می توان نتیجه گرفت که اسم ها و زمان ها و مکان ها بر اثر ویژگی های فرهنگی و منطقه ای آفریده شده و نامحدود بودن زمان و مکان از ویژگی های لایتغیر افسانه هاست.
وجود اصل تقدیرگرائی
بی شک افسانه ها بر اساس تفکر فردی و پذیرش قومی پدید آمدند و تا به امروز جریان دارند و نیز اساس تفکر قوم ها دربارة نیروی مافوق طبیعی، جادو و پریان در آن رخنه کرده است. در افسانه ها دو نیرو وجود دارد یکی مثبت و دیگری منفی. یکی خیر و دیگری شر.
تمام کوشش قهرمان در افسانه رسیدن به سعادت و خیر است. قهرمان افسانه به سمت نیروی مثبت هدایت می شود و خواه ناخواه بر نیروی منفی و حوادثی که از طرف نیروی منفی ایجاد می شود پیروز می گردد یعنی در انتخاب همیشه نیروی مثبت و خیر پیروز می شود. به عبارتی محتوی افسانه ها چنین است که اگر خوب باشی تقدیر تو سعادت و خوشبختی است و اگر بد باشی به دنبال فرجام بد باش. در تفکر عوام سرنوشت هرکس از پیش تعیین شده است و این جهان بینی مشترکاً در تمامی افسانه ها وجود دارد. قهرمان در افسانه بدون آنکه بخواهد در مسیر حوادث قرار می گیرد چرا که کل افسانه بر مبنای تقدیر بنا شده است و زمینه آن گونه پیش می رود که مظهر خوبی بر مظهر شر و بدی فایق آید.
در بسیاری از ادیان نیز موضوع پیروزی حق بر باطل جز جهان بینی مذاهب است. یعنی آن خواهد شد که همه چیز به سمت خیر رود و شر یا شیطان نابود گردد. گرچه در افسانه ها نیروی برتر یا نیروی آگاه قهرمان را از خطر می رهاند، اما همه چیز از پیش تعیین شده بوده و سرنوشت آن است که نیروهای آگاه، که مظهر خیر و نیکی اند مأموریت یافته تا قهرمان را محافظت و یا آگاه نمایند چرا که آنها نیروهای عظیم آسمانی اند و قرار است تا نیروها کمک کنند که قهرمان در مسیر حوادث خود را به دست تقدیر بسپارد. اين نيروها مثبت توانايي دارند كه ناممکن را ممکن سازند ، قهرمان را از خطر برهاند و اعتدال اولیه را بازگردانند و در انتها قهرمان را به سرمنزل مراد هدایت کند به سرمنزلی که از قبل و در سرنوشت تقدیرش رقم خورده است.
تجرد و ازدواج
از دیگر ویژگی افسانه ها تجرد قهرمان است. قهرمانان چه زن و چه مرد همیشه تک اند و به دنبال زوج شدن یعنی تکامل می باشند. در افسانه ها همسریابی به صورت اتفاق صورت می پذیرد و معمولاً در انتها اگر قهرمان مرد باشد با دختر پادشاه و اگر دختر باشد مورد پسند پسر پادشاه قرار می گیرد. این وجه افسانه ها نشان دهنده تلاش قهرمان جهت رسیدن به کمال است. او به دنبال روح زنانه و یا مردانه ناخودآگاهش است. قهرمان در افسانه پس از برخورد با حوادث و طی امتحان سرنوشت به ناخودآگاهش دست می یابد. این ناخودآگاه در سرزمین و مکان دوم وجود دارد پس قهرمان مکان اول که خودآگاه اوست را ترک می کند تا در مکان دوم ناخودآگاه خود را بیابد سپس به مکان اول باز می گردد تا حالا که کامل شده با سعادت و خوشبختی در زادگاهش زندگی کند.
روان زنانه (آنیس) و روان مردان (آنیموس) دغدغه اصلی قهرمان افسانه ها نیست چرا که در افسانه ها عشق حقیقی مهم تر از عشق مجازی است و ملاک رسیدن به خیر مطلق است. در افسانه ها هر قهرمان به دنبال نیمة دیگر خود است که خلأش را احساس می کند اما مستقیماً به سمت ناخودآگاهش و عشق گام بر نمی دارد، او دیده باطن بین دارد و عشق واقعی و معصوم و بی ریا نصیبش می گردد. در افسانه ها همیشه قهرمان ازدواج می کند و سال ها به خوبی و خوشی زندگی می کند و یا ماجرای عاشقانه ای پیدا می کند که آن عشق باعث سعادتمندی قهرمان می شود. گاهی عشق باعث باطل شدن طلسم می شود یعنی تنها عشق است که می تواند سعادت را فراهم سازد. عشق تمامی موانع را از سر راه بر می دارد و البته نه هر عشقی بلکه عشق پاک باعث می شود که شاهزاده افسانه بدون دیدن عاشق شود و از موانع بسیار بگذرد تا به نزد معشوق برسد تا با دو تا شدن و یافتن نیمه دیگر سال ها در کنار هم به خوشی گذران زندگی داشته باشند.
اهمیت و نقش شاه و شاهزاده
یکی از ویژگی افسانه ها حضور شاهان و شاهزادگان در روند داستانی افسانه هاست. در بیشتر افسانه ها قهرمان توسط شاه به مبارزه طلبیده می شود و او به وسیله نیروی خرد و یا نیروی فرازمینی موفق می شود که نیاز شاه را برآورده سازد یا به معما و سؤال بی جواب و پاسخ دهد و به علت ذکاوت و شجاعت توسط شاه پاداش عظیمی دریافت کند که آن پاداش می تواند ازدواج با دختر یا پسر شاه باشد. گاه قهرمان اصلی شاهزاده ای است که دچار بحران می شود و در پی سرنوشت خود قصر را ترک کرد به سرزمین ها دور می رود. گاه شاهزاده خانم دچار طلسم دیو شده و برای رهائی نیاز به شجاعت و دلاوریست و گاه ... لازم به ذكر است كه اهميت حضور شاهان به اين علت بوده كه در گذشته دور همواره شاهان و شاهزادگان از خوشبخت ترين آدمها بوده اند و حكومت و زمامداري كشور به عهده آنها بوده و ساير مردم آرزويشان ديدن شاه به عنوان بالاترين مقام كشوري و يا مصاحبت با خاندان شاهي و بزرگان بود كه تحقق آن براحتي امكان پذير نبود . در بسياري از افسانه ها مردم عادي حق ديدن رخسارشان و شاهزادگان را نداشتند و در هنگام عبور و مرور بزرگان بايد سرهايشان را پايين مي آوردند تا چشمشان ناخودآگاه به شاهان خداي نما نيافتد و يا اگر كاري از سوي شاهان بود بايد توسط افراد ديگر بدون كاستي اجرا مي شد . سرپيچي از امر پادشاه تاوان مرگ را بدنبال داشت چنين قدرتي از سوي شاهان تخيل توده مردم را به سمت آرزوهاي نا محتمل زياد كرد و آن شد كه در افسانه ها شاهان و شاهزادگان يا شخصيت محوري و يا شخصیت محوری و یا شخصیت اصلی را به عهده دارند و در موارد بسیار اندک به عنوان شخصیت فرعی حضور می یابند.
وجود نیروی هدایت برتر یا نیروی مافوق الطبیعه
از ویژگی بسیار حائز اهمیت در افسانه ها وجود نیروی هدایت برتر است که به شکل های متفاوت پری، جادوگر، دیو، پیری فرزانه، حیوانی سخنگو باعث می شود که قهرمان پیروز شود. او یا مستقیم یا غیرمستقیم در هدایت قهرمان نقش دارد و اگر نیروی ماورای زمینی او نباشد افسانه به سرانجام خوش نمی انجامد.
مشخصة فوق علاوه بر زمینه سازی و هدایت قهرمان افسانه به سعادت و حل مشکلات ، یکی از ویژگی های بسیار مهم افسانه هاست که آن را از قصه جدا می سازد. نیروی هدایت برتر باعث می شود که بسیاری از کارهای غیرممکن امکان پذیر شود، مشکل به راحتی و بسیار ساده حل گردد و قهرمان با استفاده از وسیله جادوئی یا نیروی مافوق الطبیعه و یا هر چیز دیگر موانع را پشت سر بگذارد. کفش های سحرآمیز، عصای جادوئی، پر طلائی و همه و همه قهرمان را برای رسیدن به هدف که همانا سعادتمندی و خیر است هدایت می کند.
این نیروی برتر و بخشنده در سایر روایت های شفاهی جز اصول پایدار نبوده و اين اصل است که از ویژگی های بارز و پایدار در افسانه است و آن را فرسنگ ها از واقعیت دور می کند. این نیرو فرا زمینی با حضورش گره های داستان را باز می کند . اوباعث می شود قهرمان به آرزویش برسد . گاه در ابتدای افسانه حضور دارد و در همان ابتدا به طور غیر مستقیم قهرمان را به سمت سعادت هدایت می کند و گاه در طی حوادث قهرمان رایاری می کند .
حضور نیروی مافوق الطبیعه باعث می شود هر اتفاق غیر مترقبه موجه تلقی گردد و قهرمان خود را بدست سرنوشت بسپارد . چراکه این نیرو محافظ اوست اگر خیر باشد پاداش نیکو و اگر شر باشد همان شرارت نصیب شخصیت می شود . همین نیروی خارق العاده است که می تواند لوبیایی جادویی را یک شبه آنقدر بلند کند که قهرمان بوسیله این مجرای ارتباط وارد دنیای افسانه ها گردد و یا مرغ آمین ، آرزوی دخترک را برآورده سازد و همین که دخترک از دست نامادری به آسمانها شکایت می کند و آرزو می کند که پرنده شود بلافاصله پرنده ای بر بام خانه نشسته و آواز غم انگیزش به گوش مردم برسد و باز همین نیروی فرازمینی است که باعث می شود دخترک لباس زیبا بر تن کند و به جشن پسر پادشاه رود و یا پسرک به باغ انار رفته دختران انار راپیدا کند و ...
نیروی مافوق الطبیعه در افسانه ها به گونه ای تمامی پدیده های داستانی را تحت شعاع قرار می دهد گاه این نیرو در اشیاء و گاه در جاندار دیده می شود و باعث می شود قهرمان با حوادث پیش آمده بجنگد و بر مشکلات قایق آید و به سعادت و خوشبختی دائمی که آرزویی دیرینه انسانی است دست یابد .
[1] - پراپ ، ولاديمير - ریخت شناسی قصه های پریان ـ ترجمة فریدو بدره ای ـ نشر توس ـ صفحة 53.